تبليغاتX
این مادیان سرخ یال
مي نويسم در اتاق خودم.که تکه اي است از يک خانه ي بي قواره مثل همه ي خانه هاي تهران
دنیای پر از آرامش اسبها، آن هم صبح یک روز چهارشنبه ی پاییزی، بی نظیر است...

وقتی شقایق روی اسبش می تازد، برای درختهای اطرافش آرام آرام در هوا می رقصند و پایین می ریزند.

صحنه ی یکتایی ست اینجا که من نشسته ام. اینجا انقدر آرام است که صدای تک تک برگها را هنگام افتادن می شنوم. اینجا فوق العاده است.روی نیمکتی کنار جایی نشسته ام که شقایق و گرایلی و چند نفر دیگر اسبها را می تازانند و حرف می زنند و می پرند و می دوند ومن صدایشان را می شنوم. دور و بر من هیچ کس نیست...جز یک گربه ی سیاه قهوه ای که انگار همنشینی مرابرای گذراندن اوقاتش انتخاب کرده!

انگار دارد باران می گیرد...بهتر خب. همه چیز اینجا تکمیل می شود.

من اینجا لذت میبرم وقتی می نشینم و اطرافم آرام است.وقتی هیچ کس اینجا مزاحمت نمی شود.هرچقدر دلت بخواهد روی این نیمکت ‌کوچک چوبی که اطرافش پر از برگهای زرد است می نشینی.کتاب می خوانی و می میری از لذت ! صدای محکم و دیوانه ی کننده ی شاملو را می شنوی و حس میکنی در این لحظه هیچ چیزی کم نداری...انگار شاملو خوب حالت را میداند : " زیر پایم زمین از سم ضربه ی اسبان می لرزد...چهارنعل میگذرند اسبان، وحشی، گسیخته افسار...وحشتزده به پیش می گریزند، در یالهاشان گره میخورد آرزوهایم ،دوشادوششان می گریزد خواستهایم...هوا سرشار از بوی اسب است و غم و اندکی خطه...در افق نقطه های سیاه کوچکی میرقصد،و زمینی که برآن ایستاده ام دیگر باره آرام یافته است...!! "

باد می آید.برگها روی میز سنگی روبروی نیمکت چوبی من تکان می خورند.اینجا، با اینهمه برگ، با اینهمه درخت، با این همه آرامش، تازه میفهمی پاییز یعنی چه...و چای دارچین چند لحظه ی بعد،کنار شومینه ی کلبه ی چوبی وسط این زمین خواهد چسبید...!!

اینجا انگار دلت نمیتواند بگیرد.اگر هم دلتگی عالم و آدم را در دلت داشته باشی ، اینجا همه را از دلت بیرون میریزاند.این جا آدمها هم متفاوتند...

صدای سم اسبی که پشت سرم روی سنگها آرام آرام راه میرود دیوانه ام میکند. هرکس که اینجا را ندیده باشد احتمالا چیزی در زندگی اش کم است!

امروز احتمالا روز خوبیست.اینجا، حال من، اسبها، پاییز، چای دارچین، صدای شاملو، همه چیز حتم دارم که تکمیل است. شکی درش ندارم.

دنیا همین چیزیست که من می بینم.

دنیا همان است که من می دانم و من اینجا را و حالم را، با دنیایی مزخرفی که می بینم عوض نمیکنم.

حالا تو هرچه دلت میخواهد بگو.هرکار دلت میخواهد بکن. خودت هم خوب میدانی که من همان ترنجم، که اندر این جهان مزخرف لعنتی نگنجم....

( این متن مربوط به یک یا دو هفته ی پیش است ! یادم نیست درست...)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:0  توسط ترنج  | 

خاتون...

دایره در دایره موج میزنی

گسترده می شوی

روی حبابهای آه پریان

زیر قطره های آواز پرندگان

کنار چراغهای عاشقان

دایره در دایره موج میزنی

فرا می گیری

جزیره ها را،مرجان ها را

دریچه هارا ، دالان ها را

ستاره ها را ، باران ها را

میگردی

پاورچین پاورچین

می چرخی

چین در چین

دایره در دایره موج میزنی

و سرانجام ...

در" آرامشی زلال "

" دامن برمی چینی "

(عمران عزیز)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:1  توسط ترنج  | 

من همان ترنجم...کاندر جهان نگنجم...!

یعنی نگنجم...........

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:36  توسط ترنج  | 

ساعت هفت ِ  شب ِ دوشنبه  یازده آبان...دانشگاه را پشت سرم گذاشته ام و غمگین سوار بر این اتوبوس می شوم که پر است از شیشه و آهن ، پر از صندلی و آدمهایی که بی تفاوتی هایشان مرا دیوانه میکند... تنهایم...

روی صندلی کنار شیشه جاخوش میکنم. روبرویم پر است از قطره های باران که روی شیشه آرام و تسلیم نشسته اند.

در صندلی ام فرو می روم. سرم را روی شیشه می گذارم. گوشی ام را در گوشهایم فرو میکنم که فقط بشنوم !

میدانم که دارم سعی میکنم خل نشوم !

میدانی که دارم سعی میکنم به خودم دائما دروغ بگویم و ندانم چرا !

چشمانم را می بندم. به صدای ساز کسی گوش میدهم که روزی در سوی دیگر شهر نواخته که امروز مرا طوفانی کند. چشمانم را می بندم. انگشتانش را که روی تارهای لطیف سازش می لغزاند، پلکهایم را به هم فشار میدهم و آب دهانم را قورت میدهم...و تلاش میکنم نفهمم ضربان قلبم تند و تندتر میشود... .

کتم را دور خودم می پیچم تا بالا و پایین رفتن سریع قفسه سینه ام را کسی نبیند.

و من غریب ترین ِ زن ِ روی ِ زمین بوده ام که صبح ها تا تکرار همیشگی می گریست...

انگار دیواره های آهنی اتوبوس مرا فشار میدهند. رویم از تمام زنانی که این جا نشسته اند بر میگردانم تا اشکی را که چشمانم را تار کرده نبینند...

کسی نمی فهمد که من بغضم را خورده ام. هیچکس نمی فهمد. هیچکس نمی داند که امشب، ساعت هفت و نیم شب دوشنبه یازده آبان، ثبوت جان در این اتوبوس دارد دیوانه می شود و هیچکس نیست که حالش را بپرسد. هیچکس نیست حالش را بفهمد !

ثبوت جان از دوستانت چه خبر؟ کسی حالت را نمی پرسد؟ کسی نمی گوید چه شده چشمهایت را؟ ثبوت جان، تمام دوستانت یادشان رفته که روزی، شبی ، تو بودی که حالشان را پرسیدی؟ یادشان رفته که سنگ صبور اندوه هایشان بودی؟ یادشان رفته؟

ثبوت جان اما ساکت و بی جواب سر بر شیشه ی بارانی گذاشته و پلکهایش را بهم فشار می دهد تا صدای افکارش را نشنود.

جوابی ندارد ثبوت جان؟

تو سازت را بزن فلانی. اینجا کسی آرام آرام پشت پلکهایش می گرید و...تنهاست ...

تنهایی اش انقدر وسیع است که دوستانش هم نمی فهمند او حالش بارانی ست.

تو سازت را بزن فلانی که همه ی کسانی که روزی او برایشان همدرد شد امروز، امشب؛ رهایش کرده اند. بزن که همه ی کسانی که روزی او حالشان را پرسید امروز و امشب بی تفاوت شده اند!

تو بزن که او امشب در این اتوبوس دارد کم کم  ویران میشود!

اتوبوس که می ایستد پیاده میشوم تا ولیعصر را مثل هرشب زیر باران پیاده تکرار کنم !

"چه سازد با تو ای سر در هوا سرو....دل چون بید مجنون سر به راهم..."

من اصلا حالم خوش نیست....
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:19  توسط ترنج  | 

اینطور شبها هیچکس حوصله ی هیچ کاری ندارد.نه حوصله ی حرف زدن، نه حوصله ی کارکردن، نه حس و حال فکرکردن و نه حتی حوصله ی خوابیدن.آدم این طور شبها که مثل من و شب من باشد،دلش می خواهد دنیا خالی خالی باشد.فقط او بماند و یک ساز و یک قطعه ی دیوانه کننده...

اعتراف میکنم که گاهی در این شبها به آدم خوش هم میگذرد. این که تنهایی روی تخت دراز بکشی، پاهایت را برخلاف ساختار منطقی روی بالش بگذاری و سرت را روی پتوی تا شده ی پایین تخت.

دفترسیاهت را جلوی رویت باز کنی و کیف کنی از این که هر خزعبلاتی را می نویسی و یک دقیقه هم دستت را از روی کاغذ بلند نکنی!حتی اگر حرفی برای گفتن نداشته باشی...

اینطور شبها انسانی مثل من معمولا به همه چیز و همه کس فحش میدهد.به کامپیوتری که درست در شبی که لازمش داری خراب شده، به تنهایی بی در و پیکری که دلت نمی خواهد امشب تا صبح گریبان گیرت شود!

به مدیر صدا و سیما که جز چرت پخش کردن کاری نمیداند، به سلیقه ی خانواده که ترجیح میدهند آخر شب فیلم خشن و پرهیجان مزخرفی را ببینند...

به همه چیز خوب و بدی...فرقی نمیکند. مهم همان فحش دادن است که ارضایت کند! تو را و قوه ی تنفرت را...

گاهی به انسانی مثل من این شبها خوش میکذرد که بخوابی و آهنگ ملایمی گوش بدهی و ذوق کنی ازین که قلمت، هرچقدر هم بیهوده، روان است...

حتی اگر همان یک آهنگ نزدیک به ۴۰ - ۵۰ بار تکرار شود و تو بار پنجاهم طوری گوشش بدهی که انگار بار اولت است می شنوی... و عشق کنی از هرچه شب و تنهایی و آهنگ ملایم است...

گاهی به انسانی مثل من این شبها خوش میگذرد...حتی...اگر روی تخت دراز کشیده باشی و در لیست موبایلت دنبال کسی بگردی که یک جمله ی فروغ را برایش بفرستی و کسی را پیدا نکنی که بدانی جواب پیامت را می دهد...

حتی با این اوضاع هم خوش میگذرد....

خوش میگذرد اما درد بزرگی روی دلت می نشیند وقتی از بین ۵۰-۶۰ اسم حتی یک اسم را نبینی که احساس کنی از پیامت شاید خوشحال شود.

درد بزرگی ست که مجبور شوی تلفنت را گوشه ای بیندازی و پشیمان شوی از این که همان یک جمله ی فروغ را برای کسی بفرستی، که فقط میگوید : " و دختری که گونه هایش را با برگهای شمعدانی رنگ میزد، آه ، اکنون زنی تنهاست...!" همین...فقط همین!

سعی میکنم به خودم دلداری بدهم که قرار نیست امشب تا صبح بی هم صحبت سپری کنم!

و تلاش میکن که دلم باور نکند!

روزگار غریبی ست ثبوت جان....روزگار بدیجور غریبی ست که نمی شود آنچه میخواهی...

دلت نمی خواهد بخوابی این طور شبها...دلت میخواهد تا صبح بیدار باشی و بنویسی و بخوانی و حرف بزنی، با کسی که نیست و هیچ گاه مبوده است!

دلت میخواهد تمام نشود امشب.حتی با همه ی تنهایی اش...

و انسانی مثل من، در شرایطی مثل من، با خودش فکر میکند و عذای میکشد که اگر نوشتنش الان تمام شود، بعدش چه خواهد کر؟!...

اما ثبوت جان به جای موبایل دفترش را برمیدارد و به جای پیامک،در سطرهای آخر صفحه اش به خودش پیغام میفرستد و بعد دفتر را می بندد و کتابی دستش می گیرد که شاید بخواند، شاید هم...!!!

" و دختری که گونه هایش را با برگهای شمعدانی رنگ می زد، آه...اکنون زنی تنهاست...! "

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:42  توسط ترنج  | 

دنیا واژگون شده است،حرفی نیست

کوهها کم کم خاک می شوند و بر وسعت غریب زمین اضافه میشود،

حرفی نیست !

زمین و آسمان حرفی ندارند

فقط سقف اند و تکیه گاه، و بر بی پناهی های بشر پوزخند میزنند!

...ودختری در آنسوی شهر بر غربت بی سرانجام پیاده های سرزمینش تماشاگر است!

زیرچادری، با زانوان تاخورده

دستهایی خالی

و بر دامنش ترنجی غمگین!

و فکر میکند، بر رهگذرهایی با لباسهای خاکی

و موهای ژولیده

که روز و شب، فقط رهگذرند!

فقط...ره...گذرند...!

مثل همان بادی که شبی، بر سر راهش، دخترک را برد که برد !

و او امروز در شهر معرکه میگیرد...

هرروز در میدان شهر!

به ساق پایش زنجیری با سکه های براق می بندد

پشت دستانش، با حنا طرحی از غم می ریزد،

چشمانش را سر مه ای سیاه میکشد،

و در میان شهر با گیسوان پریشان و ریخته بر شانه ها،معرکه می گیرد...

چرخ میزند، چرخ میزند، چرخ میزند...باترنجی در دست!

ضربه ضربه ی پاهایش دل را می لرزاند...

گیسوانش را بر روی کمر رها میکند...

بچرخ،بچرخ،بچرخ...

بانوی هزارساله ی قطره های باران، بچرخ!

معرکه گیرانِ میدان کنار میروند،

این دختر ژولیده پهلوانان را به زانو در آورده است!

مردانِ مردستانِ خاکِ من، پیش بیایید

که دختری کولی در این سوی شهر،معرکه ی عاشق کُشان گرفته است...

و می بارد...

اشک می بارد...

ای مردانِ پهلوان شهر، تماشا کنید

که چرخ بازوان این دختر سیمین ساق تماشایی ست!

بچرخ،بچرخ،بچرخ..

خاتونِ سیه مویِ باغهای سیبِ سلطان ، بچرخ!

کسی فریاد می زند: "معرکه نگیر...

                       رقاصه ی کولی ِ شهر، معرکه نگیر،

                       ترنج نورسیده ی بوستانِ شهر، معرکه نگیر

     معرکه نگیر که پهلوانان را پهلوانی...

                                              لعنتی معرکه نگیر..."

رقاصه ی کولیِ پهلوان کُشِ شهر اما...هنوز می چرخد،

با دامنی در دست...

و هنگامی که روز قصد رفتن کند،

دیگر پهلوانی در شهر نمانده است!...

و غروب هنگام،

ماه بانوی دشتِ کولیان

راه خویش پیش میگیرد،

با ترنجی در دست!

خنده میزند و پهلوانانِ زانو زده بر سرِ راهش را میگوید:

" مردانی مردستانِ خاکِ من!

                                    پهلوانان هرگز نمی میرند...!! "

      ۲۱  / ۷  / ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:7  توسط ترنج  | 

ای در کنار لطف تو،من همچو چنگی با نوا...

آهسته تر زن زخمه ها، تا نگسلانی تار من...

آااای سوختم...!

این بیت را باید با صدایی شبیه فریاد از ته دل خواند !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:17  توسط ترنج  | 

امشب...ساعت ۱۲ نیمه شب.فکرکردم نوشتن خوبست این ساعت...

آن هم در اتاق جدید که هنوز بوی اتاق قبلیم را نمیدهد...دلنوشته ی قبلم را که میخواندم یادم افتاد ایوان خانه مان را و درخت گردو را که من گاهی بهش خیره میشدم و صدای بهم خوردن برگهایش در کنج ایوان مستم میکرد...

امشب در راه پیاده روی پارک وی تا تجریش فکرکردم گاهی بعضی چیزها چقدر زود عوض میشوند...حرفها،نگاه ها،خنده ها، بهانه ها، دوستی ها...و البته احساس خوبی نداشتم به این فکرها که دلم میخواست حقیقت نداشتند...اما هرچقدر فکرکردم ،فهمیدم همه شان حقیقت است...

از پارک وی تا تجریش،ولیعصر را که گز میکنم هم دلم میگیرد...هم حالم خوب میشود...هم دلم باز میشود...هم از شمردن قدمهایم ذوق میکنم که همیشه آخرش عددش را بایک پرسیدن ساعت یا با یک طعنه ی بی هوا گم میکنم...

امروز فکر میکردم که چقدر ما آدمها همدیگر را نمیشناسیم!...چقدر ما آدمها از هم بی خبریم...چقدر بی لطفیم...

دلم میگیرد دل آرام...دلم میگیرد نسیم...دلم میگیرد پیامبر...دلم میگیرد ... ... دلم میگیرد کلاغ شورشی...دلم میگیردمرد قدبلند شاعر ...دلم میگیردثبوت جان ...دلم میگیرد پارک وی...دلم میگیرد همه ی کسانی که مرا میخوانید...مرا میشنوید...مرا می بینید...در ولیعصر هرشب ازکنارم رد میشوید...من دلم میگیرد گاهی...مثل دل آرام که تمام بدنش را زیر لحافش پنهان میکند که نه کسی را ببیند و نه کسی اورا ببیند و چه کار خوبی میکند...

همه دلشان میگیرد خب...حق همه هست که دلشان بگیرد گاهی...نیست؟!...هست !
هروقت خنده نبود دلگرفتگی هم نباشد !

اینروزها فکر میکنم و فهمیده ام سادگی بزرگترین گناه آدمیست در دنیای ما !

و من گناهکارترین آدمها شده ام در همه جا اینروزها...درخانه...در دانشکده ی ادبیات و زبانهای خارجه !...در ولیعصر...در نگاه تمام  آدمها...

من از خودم خسته هم می شوم .خیلی وقتها.مهم نیست کسی چه میگوید...مهم افکار مزخرف من است که مهم نیست !

پیامبر پیامک میدهد که با میلاد سر قبر شاملو مایاکوفسکی می خواند و قلیان میکشد...دلم میخواهد...چیزی که دوست دارم آرزویش را بکنم...و من هم به پیامبر میگویم که در ایوان نشسته ام و هیچ قبری اینجا نیست که من بالای سرش مایاکوفسکی بخوانم...در عوض موهایم را میدهم به باد و چای دارچین سرمیکشم...و دوست دارم همین را ...و مینویسم...

و چندی بعد پدرم انار دون کرده می آورد، رویش گلپر میپاشد، به دستم میدهد و از روباهی میگوید که امروز در جاده دیده است...باعشق حضورش،اناری را که به دستم داده است میخورم...سیگارش را میکشد و به درختهای حیاطش زل میزند...

و من لابلای این خطها فکر میکنم که چقدر آدمهایی که من نمیتوانم بهشان اعتماد کنم زیادند...

و لابلای این خطها فکرمیکنم که چقدر امثال من درحقشان ظلم شده ...

و لابلای این خطها فکرمیکنم که چقدر هیچکس را دوست ندارم جز معدودی...

لابلای این خطها فکر میکنم که چقدر دلم گریه میخواهد...

و لابلای این خطها فکر میکنم به حرف بزرگی که میگفت: گیرم که آب رفته به جوی آید، با آبروی رفته چه باید کرد؟؟!...

و لابلای این خطها فکر میکنم که اگر همین الان افکار بی سرو ته م را سرکوب کنم بهتر است انگار برای دیگران...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:14  توسط ترنج  | 

بهانه های دست بردنم به قلم چه تلخ شده اند اینروزها...

دنیا دور سرم میچرخد، دل و جانم تیر می کشد و پس از مدتها پا به پای خدا می بارم ...

دوباره به آغوش گرم خلوتم فرو میروم ...

دلم میترکد از اینهمه حرف.آشفته میشوم.به ایوان میروم .کنج دیوار می نشینم و به سیاهی شب نگاه میکنم.به پنجره های همسایه که خاموش است .همسایه خوب میداند که من وقتی دلم تنگ میشود، وقتی دلم پر میشود کنج ایوان می نشینم و به برگهای درخت گردو زل میزنم...

موهایم را باز میکنم، روی شانه و کمرم می ریزم و به باد می گویم تکانشان بدهد تا آرام شوم...

صدای خوردن برگها روی هم مستم میکند.

چشمانم را می بندم و به تو فکر میکنم...به تو...مرد قدبلند شاعرم...چشمانم را می بندم و به تو فکر میکنم.

به تو که نمی آیی ...به تو که نیستی...

فکر میکنم اگر بودی و اینهمه تهمت را می شنیدی هیچوقت تحمل نمیکردی...دستم را میگرفتی و منو دور میکردی از همه چیز...

فکر میکنم اگر بودی و اینهمه تهمت را می شنیدی  صبوری نمیکردی...

یک به یک همه ی آدمها را سیلی میزدی.دستم را میگرفتی و دورم میکردی...

خسته شدم مرد من ! از اینهمه حرف خسته شدم...کسی جه میداند که من آشفته ی کسی هستم که هنوز نیامده...

غزلخوان من... بیا و بگذاز به همه نشان بدهم که پناه منی...کنارت بایستم و از سیلی هایی که به صورتشان میزنی لذت ببرم...

مرد غزلخوان من ...

دنیا دور سرم میچرخد...همایون می خواند...حسین پناهی نیز هم...و من دل و جانم تیر میکشد...سرم را روی بالشم فشار میدهم و سعی میکنم خل نشوم از شنیدن اینهمه حرف ...

و سعی میکنم فراموش کنم که کسی نیست که دلم را خالی کنم برایش...

دل و جانم تیر میکشد از اینهمه درد...سرم را توی بالش فشار میدهم تا فراموش کنم تا صبح باید بگریم...!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 14:52  توسط ترنج  | 

سلام...

همه چیز اینجا خوب است...احوال ما نیز هم...

اینجا تا دلت بخواهد هوا گرم شده، میگویند تابستان امسال گرما بد پیله کرده، البته حتما این جمله را خودت هرسال شنیده ای!

ما هم سرمان را بیخودی گرم می کنیم به چیزهای بی جهت. هیچ چیز انگار حوصله ی آدم را باز نمی کند اینروزها.

الان که صدای همایون عزیز را می شنوم دلم بدجوری هوایت را کرده است. سازت چطور است؟ نوایی دارد؟ کوک است؟ یا مثل خودت....؟

امروزها جداً قلمم از کار افتاده.میدانی بعد از چند وقت زیر دست گذاشتم این کاغذ پاره را؟

نویسنده ای دست به قلم برده است امروز که هیچکس نامش را نویسنده نگذاشته است و او خودش میداند که  نویسنده است. دارم زور میزنم تا دو کلمه چرت و پرت برایت خالی کنم روی کاغذ برای خالی نبودن عریضه ! خب معلوم است این تنهایی های بی در و پیکر بشری ، انسان را از همه چیز می اندازد...معلوم است...کاغذهایم به غیر از خط خوردگی هیچ چیز ندارند.

می نویسم، خط میزنم...می نویسم، خط میزنم و نتیجه اش این که چند فحش آبدار نثار خودم میکنم. ورق را پرت میکنم گوشه ای. گوشی را در گوشم فرو می کنم تا صدای همایون مرا بکشد. سرم را توی بالش فشار میدهم و سعی میکنم خل نشوم !

من هم ساز میزنم.شعرهای فروغ و پناهی می خوانم.تنهایی به سینما میروم.خیابانها را گز میکنم، چای با دارچین و نبات میخورم و به مردمی نگاه میکنم که نمی فهمم کدامشان مثل منند! اینروزها لبخند زیاد میزنم.چیز بدی نیست. به گمانم دارم سعی میکنم خودم را پشت لبخندها پنهان کنم...

دیروز میخواستم برایت بنویسم که گلبهار نگذاشت ! یک ربع دور اتاق چرخاند مرا تا بالاخره راضی شد برگردد سر جایش...خب معلوم است که در این یک ربع همه چیز به باد میرود برای من !...

هنوز هم منتظرم ...ثبوت جان...هنوز منتظرم...تو که حال مرا می فهمی.نمیدانم تا کِی ...اما هنوز در انتظارم...

می بینی چه میکند لا مصب؟! یادت می آید صدا و ابیاتش دیوانه ات میکرد :

دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام...خواهم که جاودانه  بنالم به دامنت... شاید که جاودانه بمانی کنار من...ای نازنین که هیچ............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 17:2  توسط ترنج  |