تبليغاتX
یه لحظه از زندگیم اونجا گم شده!

یه لحظه از زندگیم اونجا گم شده!

 

سلام.نمیدونم چرا این وبلاگو ساختم!همه چی عجیبه!

۲سال پیش از کلاس برمیگشتم که نا خودآگاه و بی هیچ اراده ای نگاهم گره خورد به نگاه یه پسر!

لباساش سراپا سیاه بود و یه ویلن رو دوشش بود.من دم در کلاس با دوستم ایستاده بودم.

۵دقیقه بعد که راهی خونه شدم توی خیابون بغلی دیدمش که گفت خداحافظ!

اون قضیه تموم شد و من حتی یادم نمیومد!تا اینکه ۶ماه بعد یه روز صبح که از خواب بیدار شدم

با کلی فکر که این چه خوابی بود فهمیدم خواب اون پسرو دیدم!!!

نمیدونم چه جوری بگم ولی با اینکه من بهش فکر نمیکنم ولی میاد تو خوابم!اون فقط یه رهگذر

 بود ولی چرا باید اینجوری بشه؟؟؟

دیشب یکی ازون شبا بود!خواب دیدم واسش یه وبلاگ ساختم تا پیداش کنم و ازش بپرسم چرا

 میای تو خوابم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!....نمیدونم این اتفاقا یعنی چی؟؟!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 22:48 توسط غریبه|

چرا...
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 23:16 توسط غریبه|

دوباره خوابشو دیدم...

یکی نیس اینجا بگه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من اصلا بهش فکر نمیکنم که بخوام خوابشو ببینم!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 22:23 توسط غریبه|

هیچی؟؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 16:12 توسط غریبه|

 

من دوسش ندارم!فقط یه چیز رو تو وجودش جا گذاشتم!شایدم اون جا گذاشته...نمیدونم.فقط

 دنبال یه جوابم

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 14:25 توسط غریبه|

سیاه سیاه بود.لباساشم.مثه شب بود.اومد و رفت

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 14:24 توسط غریبه|

یه تیکه از زندگیمه که اونجا جا مونده
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 14:23 توسط غریبه|

دنبال اینم که بدونم چرا باید خوابشو ببینم!!!!!!!!
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 14:23 توسط غریبه|

خسته ای...خاموش و سردی....
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 14:22 توسط غریبه|

اوایل تابستون ۸۸ بود.
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 14:21 توسط غریبه|


آخرين مطالب
» خواب!
» چرا
» دوباره...
» چرا؟
» نه اشتباه نکن!
» چشماش
» یه روزایی فکر میکنم
» فقط
» غریبه...
» تقریبا

Design By : Pichak