تبليغاتX
لحظه های گمشده
نشسته بود روی صندلیهای شلوغ و قرمز ایستگاه .چمدانش درست جلوی پاهایش بود و دستهایش عصبی قفل درهم...


سرش بیهوده می چرخید.شالش کم کم از روی سرش لیز می خورد و موهای سیاه مخملی اش را نمایان می کرد.پیرزن مهربانی کنارش نشسته بود که چادر مشکی و تمیزش را با دو دست نگه داشته بود.


ـ دختر خوشگلم شالت دارت میفته ها...( سرش را نزدیک کرد و آرامتر گفت) حیفه موهای خوشگلت رو این همه مرد هیز ببیننا...


لبخند مبهمی زد و دستش را آرام به شالش برد...


سرش هنوز می چرخید..اینطرف و آنطرف سالن پر از جمعیت...نگاهش به پسر بچه ای که سعی میکرد روی سنگهای لیز سالن سُر بخورد خیره شد...چقدر دلش برای بچگی های بی دغدغه اش تنگ شده بود...


دلش تنگ و گرفته بود...دلش می خواست همانجا بغض فرو خورده اش را بشکند و زاز زار بگرید.اما عرف لعنتی مانعش میشد...


چشمهایش منتظر و داغ بود...


به ساعت نگاه میکرد و چشمهای بی خوابش را می چرخاند...


نا امید بود...کم کم تصاویر روبرویش لرزان شد...خودش را نگه داشته بود...سرش پایین بود و آرام حرف میزد:


ـ خواهش میکنم...الان نه...نمی خوام گریه کنم..نه...نه


چشمهایش را بست و جوی نازک اشک را از کنار چشمانش دزدید...


ـ لعنتی...بیا دیگه...خسته شدم .خواهش میکنم بیا...تنها بیا...تنهای تنها


سرش را بلند کرد و ...


ـ آه...نه...پس...


خسته بود و بی خواب...حالا عصبی.سردش شده بود...


دستش را در کیف خالیش برد و جسم سرد و تیز را با ترس لمس کرد...



هد فونش را در گوشش گذاشت و صدایش را بلند کرد...موزیک آرام و غمگین بود...عاشق صدای دیدو بود...با این آهنگ خاطراتش زنده میشد...بالا و پایین بودن ریتم آهنگ دگرگونش میکرد...
حالا اجازه میداد اشکهایش بریزند...پیرزن مات و مبهوت دختر شده بود...
بلند شد...چاقوی تیز را در دستش فشرد...صدای موزیک مانع شنیدن صدای پیرزن میشد...دستش را از دست وحشت زده ی پیرزن بیرون کشید...
متوجه نگاههای خیره ی اطرافیان نبود...ساعت درست 3 نصفه شب بود...
- اون لعنتی اینبار هم تنها نیست...کثافت عوضی
با خودش فکر میکرد چقدر از همسرش متنفر شده...
آرام راه افتاد...قدمهایش آرام تند شد...صورت خندان و زیبای همسرش حالش را بهم میزد...یک زمانی عاشقانه یکدیگر را می پرستیدند...اما حالا...موهای ژل زده و مشکی او، چشمان گستاخ و پر از شیطنتش، نگاه های پر از نفوذ، صدا و خنده های دلنشین او ...همه و همه حالش را بهم میزد...
اینبار دست در دست دخترک دیگری بود...نگاه دختر غریبه همسرش را متوجه او کرد...با دبدن او لبخند روی لبانش ماسید...خیره ووحشت زده به همسرش و چاقوی در دست او نگاه میکرد...خودش و دختر غریبه را عقب کشید...
حالا صدای موزیک هم دلداریش میداد و هم عصبی اش میکرد...
نزذیک همسر و دختر غریبه شد...چاقو را در دستش فشرد ...اشکهایش پهنای لطیف و سفید صورتش را خیس کرده بود...چشمهایش حالا مثل همیشه زیباتر و روشن تر شده بود...
به چشمهای  غریبه ی همسرش نگاه کرد و باز گریست...
- لعنتی...کاش جرئت کشتن تو رو هم داشتم...
سرش را پایین انداخت و چاقو را زمین انداخت...
متوجه هجوم پلیسهای آشنا نشد...انتظار این را داشت...آنها مدتها بود دنبال دخترک بودند و حالا او را خسته و تسلیم شده می دیدند...
یکی از آنها ناراحت بود...پلیس بود اما به مجرم خودش با ناراحتی نگاه میکرد...سعی کرد مانع ریزش اشکهایش شود...
دخترک را بلند کرد...خیلی آرام...
دختر می گریست...با چشم به دنبال کسی غیر از همسر خیانتکارش می گشت...سرش را به جایی که نشسته بود چرخاند و .....
با التماس به پیرزن مهربان خیره شد...پیرزن ایستاده بود و با یک دست چادرش را جلوی دهانش گرفته بود...او می گریست...
دوباره سرش را به سوی همسر وحشت زده و دختر غریبه چرخاند...
همانطور که همراه پلیسها کشیده می شد...فریاد زد : عوضی لعنتی، تو باید بمیری...تو باید بمیرییییی
پلیس آشنا و جوان سرش را نزدیک گوش دخترک برد و آرام گفت : اگر پلیس نبودم زنده اش نمیگذاشتم...
دخترک خسته بود...خسته و تسلیم شده...دلش آغوش گرمی برای پناه می خواست اما پناهی حالا برای او نبود....

*****
یک ماه پیش دختر دیگری را در آغوش همسر هوسبازش دیده بود و دو روز بعد او را کشته بود...
اما جرئت کشتن همسرش را نداشت...
حالا بالاخره در زندان حبس شد...اسم زندان را بارها شنیده بود اما تصور خودش پشت میله های سرد و آهنی برایش امری محال بود...
سرش را به میله چسبانده بود، زانوهایش را بغل کرده بود و برای پلیس جوان آشنا حرف میزد...
- همیشه محالها زودتر اتفاق میفتند...
پلیس جوان آرام و زیبا نگاهش میکرد...با خودش فکر میکرد چقدر دخترک پشت میله ها لطیف و پاک است...
دختر سرش رابلند کرد...چشمانش غمگین اما گرم بود... به پلیس جوان نگاه کرد و لبخند بی معنی ای زد...پلیس جوان به چشمهای هنوز زیبای دختر خیره شد و آرام گفت: خودم یک روز میکشمش...اون کثافت نباید زنده بمونه...
دختر دیگر وحشتی از کشتن نداشت...اما با ترس گفت : نه...تو نه...نمی خوام تو آدمکش بشی...(کمی مکث  کرد و گفت)...تو خوبی...
پسر جوان دست دختر را از پشت میله ها گرفت و بوسید.آرام گفت: کاش اینجا نمی دیدمت...احساس میکنم دوستت دارم...منو ببخش
دخترک خیره به چشمهای مشکی پلیس نگاه کرد...انگار دردهایش فراموش شد...خندید...احساس کرد گرمای دوست داشتن پلیس را در این یک ماهی که در زندان بوده چشیده...آرام گفت: منم فکر کنم دوستت دارم اما تو یه پلیسی و من مجرم تو...و خندید...پسر هم خندید...خنده ای تلخ  همراه با اشک...
****
وقت زیادی نبود..." قصاص نفس" حکمی بود که قوانین بیرحم برای دخترک بریده بودند...
دقایق در چشمان پلیس و مجرم گم میشد...دخترک عشق را نچشیده بود و حالا در آخرین لحظات عمرش گرمی اش را احساس میکرد...
تیک تیک ثانیه ها در گوششان هجوم وار صدا میکرد...دستهایش بسته بود...شانه به شانه ی مرد منجی اش میرفت...ایستاد...خندید و گفت: تا پنج شماره وقت داری منو ببوسی...
پلیس جوان سرش را جلو یرد و آرام بوسه ای نرم بر گونه ی چپ دختر نشاند...
...حالا تا چوبه ی دار راهی نبود...چهار قدم...ترس...سه قدم...ترس...دو قدم...دستان پلیسش را فشرد...
ایستاد و با ترس به او نگاه کرد...پسر جوان چشمانش را از او برگرداند و آرام گریست...
رسیدند...دختر میترسید...آرام گفت: میترسم...من میترسم...و دوباره ریزش نرم اشکها...
حالا او بالای چوبه بود و حرفهای هیچکس را نمی شنید...پسر جوان آرام کنارش ایستاد و با گریه در گوشش گفت: تا پنج بشمار تا ایندفعه خدا ببوستت...دوستت دارم...منو ببخش...دوستت دارم...
دختر با گریه گفت: کاش مجرم نبودم...من مجرم نیستم...دوستت دارم...
عشق لطیفی در زندان سرد و بیروح ماندگار میشد...عشق دختر بالای دار به پلیس قانون و عرف ...عشق مرد قانون و عرف به دختر زیبا و بی گناه بالای دار...
پسر دور شد...دختر چشمانش را بست...صدای لرزان پسر را از دور شنید : من اینجام...دوستت دارم
دختر چشمانش را روی اشکهای بی امان بست و آرام شمرد...
یک...دو...سه..................................
...پلیس جوان رویش را برگرداند و برای همیشه از آنجا رفت...او نمی خواست مرد قوانین باشد...!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:14 توسط ثمره |

وقتی بخوای ازاین دنیای کثافت و لجن، چند لحظه، فقط چند لحظه ای آزاد بشی، راهی نیست جز اینکه بزنی به بی خیالی و رها شی.آزاد آزاد، بدون هیچ مانعی...بدون توجه به سوت پی در پی پاسبان...بی قیدو بند، بی شرط و شروط...یله باشی، مثل یک اسب وحشی !

شب باشد و نسیمی ملایم از پنجره ی اتاق من...صدای ساز سیرسیرکها...آرام و دلنشین، همه جا سکوت، نه صدای ماشین خلوتمان را بهم بزند، نه صدای سرفه ی مردی رهگذر و خسته...!

نشستیم...روبروی هم...با چراغهای خاموش، فقط تک چراغ روشن بالای سر من، چهره ات را روشن میکند...شب هر آدم عاقلی را دیوانه می کند. موج تشعشع مهتاب انگار دستهای ساحره ای ماهر و زبر دست است بر پیکر من و تو...در این تاریکیِ من و تو می تاید و افسون می کند افسونگریِ مارا...!

نشستیم...روبروی هم...از آن شبهایی که یله بودن در سرِ ماست، بی قید و بند باشیم و آزاد...!

شیشه ی نیمه خالیِ مشروب...پاکت نیمه باز سیگار...وسوسه برانگیز برای مست شدن!

می خواهی مست شوی...از چشمان بازیگوشت می خوانم که می خواهی مست شوی...

دست می بری به شیشه ی نیمه خالی...نگاهم به دستان و چشمان توست...تو بیقراری برای نوشیدن جرعه ای...به لبانت می گذاری و آرام...یک جرعه ی طولانی....!

می خندی...نگاهی به من و نگاهی به شیشه ی در دستت...حالا جرعه از آنِ من است...چشمانم را می بندم، می خواهم فکر نکنم...نه به حجب و حیا، نه به حکم و عرف...!

می نوشم...می نوشم و یک جرعه برای مستی ام کافی ست...

من و تو مست خدایی هستیم...! نیازی به می و میخوارگی نیست...

جرعه ای از آنِ من، جرعه ای طولانی از آنِ تو...و...تمام...!

از چشمانت آتش می بارد...تو شادی و مست...حالا ما بی شرط مست شدیم، مستی از آنِ ماست امشب...می زنیم زیر آواز در این سکوت خلسه وار...

می خندی به من که خیره نگاهت می کنم، زمزمه وار می گویی: " حالا تو برایم سیگاری بگیران..."

می لغزد نخ نازک و سفید سیگار میان انگشتان من و تو...می سوزد آرام آرام...مثل من، مثل تو...

نشستیم...روبروی هم...جرعه ای شراب، پکی از سیگار...جرعه ای شراب، پکی از سیگار...

سوختیم من و تو آن شب از لذت باهم بودن، در آن شب خوش بهاری...

نشستیم...کنار هم ! نفسهای تند و عجول... می پیچد انگشتان مستت لابه لای موهای پریشان و خسته ام...

شراب و سیگار کارساز شد...بی قید و بند شدیم...نترسیدیم از قوانین...

یله شدیم و آزاد...عشقباری با نگاهت...مهتاب افسون کرد پیکرهامان را در آغوش هم...یک پیکر شدیم در شب آرام...

شراب و سیگار بهانه بود...من و تو مست خدایی هستیم. نیازی به می و میخوارگی نبود...!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 1:24 توسط ثمره |

حرفهایی که می شنوید، درد دلهای یک دانشجوی ایرانیه...درددلهایی که تمامی ندارد...

من جوانم آقای رئیس جمهور ، هنوز خیلی جوانم. با این حال باز هم گله دارم. از وضعیت دانشگاه هایمان، از وضعیت کشورم، از وضعیت شهرم و از آدمهای بزرگ شهرم...!

در تاریخ خواندیم، از کوروش کبیر، از داریوش، از منشور کوروش هخامنشی، از ایران زمین، از ایران باستان، از ایران یزرگ و قدرتمند...

اما...فقط خواندیم آقای رئیس جمهور، فقط خواندیم.نه دیدیم و نه حس کردیم...گاهی باورمان نشد. گاهی انکار کردیم.

در دوران نوجوانی فکر کردیم که مگر ممکن است که ایران ما، روزی بزرگترین و قدرتمند ترین حکومت و سلسله ها را داشته؟!

اما در کمال افتخار دیدیم که شنیده هایمان بیش از حقیقت است و به آن نازیدیم...

آقای رئیس جمهور، دانشگاه کجاست؟ دانشگاه x یا y ؟

دانشجویان ما در دانشگاه ها درس می خوانند، اما بدون امکانات کافی.امکانات دانشگاه های ما جز نیمکتهای خط خطی و شکسته، جز پرده های پاره، جز درهای کهنه چیست؟ چرا باید در جایی درس بخوانیم که امکانات لازم را ندارد؟

بخوانیم، می خوانیم.اما به سختی. با تلاش خودمان...!

آقای رئیس جمهور، امکانات دانشگاه های آباد ما از کلاس درس گرفته تا دستشویی ها صفر است...

کمی از سیاست فاصله بگیرید.کمی به دانشجویان نگاه کنید.ببینید با چه وضعیتی درس می خوانند. ببینید با چه امکاناتی روز خود را در دانشگاه ها به شب می رسانند. گرما و سرما می آیند، از راههای دور و شهرستانهای دورتر می آیند، به قیمت جدا بودن از خانواده...اما...با همین امکانات....

کمی بیشتر ازین نگاه کنید به وضعیت دانشگاه های ما که شباهتی به دانشگاه ندارد...

کلاسها برگزار می شود، پربار یا بدون بار علمی نمیدانم!! اما برگزار می شود. گاهی آنچنان بار علمی دارد که تازه احساس می کنیم دانشجو هستیم و گاه چنان خشک و تکراری و خسته کننده و غیر مفید است که....!!!

آقای رئیس جمهور، ایران استادان بزرگی دارد که سالهای عمر خود را صرف مطالعه و تحقیق و بررسی کردند و حالا هم حاصل عمر پر بار خود را به دانشجویان خود می آموزند و آن کلاسها، کلاسهای پر بار ماست. اما گاه استاد در کلاس حضور دارد و بود و نبودش یکی ست و بعضی بر خلاف آنچه باید می آموزند..!!!

آقای رئیس جمهور، دانشگاهها مگر محل شکوفایی استعدادها نیست؟ مگر نباید پیشرفت کرد؟ مگر نباید آموخت؟ پس چرا؟ چرا ما باید دانشگاهها و کلاسها را مکمل قرار دهیم نه اصل؟ !

کمی، فقط کمی از سیاست فاصله بگیرید...

ایران ما، ایران زمان کوروش نیست! چرا نباید باشد؟ ایران فقط کوروش می خواهد. همیشه خواستن توانستن نبوده. اما نه ایران ایران کوروش است و نه.....!!!!

ایران ما باید قدرتمند باشد، هرچه هست بیشتر !

مگر نه اینکه اروپا و امریکا ،ایران را الگو قرار دادند و حالا...چرا نام ما باید جهان سومی ها باشد؟!

آقای رئیس جمهور، چرا تضاد طبقاتی غوغا می کند؟ چرا اقتصاد غوغا می کند؟ چرا فرهنگ سازی غوغا می کند؟ مگر نه اینکه پایه ی ایران بر فرهنگ و تمدنش است؟ مگر نه اینکه پایه ی ایران بر تاریخش است؟

من جوانم، خیلی جوان. اما نمی خواهم ایران را اینگونه ببینم. ایران ما این نبوده، نباید این باشد! فقر، تضاد فرهنگ، تناقص فکری، عدم فرهنگ سازی صحیح، گرانی های بیهوده، قوانین بی ثمر، بی نظمی و هرج و مرج، پایتخت برابر است با امکانات و امکانات برابر پایتخت...و دیگر هیچ...!

شلوغی سرسام آور، آلودگی، بالارفتن هر روزه ی ساختمانهای زشت و مسخره و از بین بردن درختان و طبیعت خدایی...! هر چه بگویم کم گفتم آقای رئیس جمهور...

من جوانم، خیلی جوان...اما می فهمم. می بینم و می فهمم.چرا ما باید از کشور خودمان بنالیم؟ کشوری که قدمتی بیش از تمامی کشورهای دنیا دارد؟ من یه آریایی ام آقای رئیس جمهور...یک آریایی وطن پرست...عاشقانه تاریخ کشورم را می خوانم و می پرستم.اما...کاش اینها تاریخ نبود، کاش خراب نمی شد.کاش تاریخ نمی شد. کوروشی لازم است آقای رئیس جمهور. کوروشی که برگرداند میراث کهن ایرانمان را، برگرداند قدرت ایران را، ببندد دهان دشمنان را. اما...

آقای رئیس جمهور، من جوانم، خیلی جوان. واهمه دارم از آینده ی مبهمم. واهمه دارم از خانه ی ناپیدای آینده ام.می تر سم از خیابانهای ناشناخته ی راه آینده ام. نگاه کنید . به ایران، به ما، به قدرتمان، به جهان سوم بودنمان، به میراثمان، به باستانمان، به قدمتمان...نگذارید از دست بدهیم همان تخت جمشید را، همان پاسارگاد را و همان...!!!

من، کشورم را در تاریخ می بینم، نه اینجا...!

روح کشور من خسته است، روح کشور آریایی من پیر شده است! از اینهمه تضاد و تناقض سنگین است!

کشور من دلش تنگ است، برای کوروش کبیر، برای آسودگی، برای آرامش، برای قدرت، برای صلح، برای هنر...!

وطن آریایی من آرامش دیرینه می خواهد، آقای رئیس جمهور...!

کمی، فقط کمی از سیاست مطلق فاصله بگیرید... ببینید این همه تضاد میان مردمان را...میان بزرگان (!) و مردمان را...!

من جوانم آقای رئیس جمهور، اما درد دارم. خیلی درد دارم!

آقای رئیس جمهور...

این منم...یک دانشجو !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 16:58 توسط ثمره |

دعا کردیم که بمانی، بیایی کنار پنجره، باران ببارد و باز شعر مسافر خاموش "سهراب" را   "

بخوانی...اما دریغ که رفتن راز غریب همین زندگی ست. رفتی پیش از آنکه باران ببارد...!!! "1

گاهی بعضی از آدمها، برای ما همیشه ماندگارند. انقدر بزرگند که احساس می کنیم هیچ وقت خبر دوری آنها را نمی شنویم. احساس می کنیم همیشه هستند، همیشه می خندند، همیشه می بینیمشان ...و...همیشه صدای دلنشینشان میزبان تنهایی های گاه و بی گاهمان می شود.

اما...روزگار سنگدل تر ازین حرفهاست. تو را برد به اعماق آسمانها، جایی که عرش کبریایی آقا خداست...!!1

تو هم برای من از همان آدمهای بزرگ و کمیابی بودی که هیچ وقت فکر رفتنت را نمی کردم. اما...!!!!1

اگرچه خودت رفتی اما یاد عزیزت همیشه با ماست و... صدای دلنشینت همیشه ماندگار...!!1

اشعار سهراب و فروغ را انگار، با صدای تو شنیدن لذت بیشتری داشت، صدای آرام و سنگینت چه ساده بر دلم می نشیند و پر می کند لحظات ناراحتی و تنهایی ام را...!1

تنها صدای زیبا و پر از آرامش و احساس توست که در سکوت شبهای تاریک، آرامم می کند. چشمانم را می بندم و گوش میدهم، به شعر علی کوچولوی فروغ که تو می خوانی.

صدایی در نزدیکی قلبم...چه خوش خواندی...!1

خانه ی سبز بی گمان با حضور تو سبز بود و حالا...دیگر خانه صفایی ندارد بی حضور گرم و درخشانت...!!1

جعبه ی جادویی بی یقین بهترین و زیباترین لحظاتش را با تو داشت!

و حالا...من هم جعبه ی جادوییِ ذهنم را پر از تصاویر همیشه ماندگار تو می کنم!

مرد دوست داشتنیه سینمای لحظه هام...خداحافظ...سفر خوش...

*******

ستاره ای درخشان از ستاره های پیشکسوت تلویزیون و سینمای ایران بی نور شد...!

یادش همیشه عزیزو گرامیست...

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:42 توسط ثمره |

 

دیشب کنار پنجره نشسته بودم.دلم گرفته بود.دل خدا هم گرفته بود.اما نمی بارید.انقدر به آسمان خیره شدم بلکه عرق شرمش روی زمین بچکد ،اما نگاه من او را خجالت زده نکرد.نگاهم را چرخاندم. دور اتاق چرخید و روی قاب عکسی کوبیده شده به دیوار ایستاد. دو خط نوشته زیر عکس بود.عینک نداشتم. چشمانم را تنگ کردم. جمله عجب به عکس میخورد: " پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها،پشت دو برف، پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،پدرم پشت زمانها مرده است...!" عکس برای نگاهم تار بود اما برای دلم روشن بود،خیلی روشن، می شناختمش. به عکس لبخند زدم. حس کردم لبخندم را می بیند. او هم به من لبخند می زد ،همیشه.نگاهم دوباه چرخید.روی تقویم پشت در ایستاد. روزها را شمردم.

 لبخند زدم. دوباره روی روزها چرخیدم. یک ماه پیش پیرمرد مرده بود. پیرمرد مهربانی که عکسش روی دیوار اتاقم بود. دو روز دیگر تولد مریم بود، هفته ی بعد تولد عمو بهمن،ماه بعد تولد مامان. چقدر نوزاد در راه بودند...!!! از تقویم نگاه کندم.عذابم میداد. وقتی روزهای رفته و خط زده شده را می دیدم ، عذاب می کشیدم. همیشه نگاه گذشته ناراحتم میکرد.چرخیدم. این بار روی هشت کتاب سهراب ماندم. دستم را آرام دراز کردم. از لا به لای کتابهای گرد و خاک گرفته و کهنه بیرونش کشیدم.می خواستم فال بگیرم.نه با حافظ ، با سهراب!!...چشمانم را بستم. انگشتم را لابه لای ورقها بردم و باز کردم. اولین جمله را آرام خواندم. "ای دور از دست! پر تنهایی خسته است..."لبخند زدم. کتاب را بستم و به سینه ام فشردم. چرخید. نگاهم را میگویم. به گلدانی خیره شدم که از فرط بیماری خمیده شده بود.اسمش را سبزینه گذاشته ام .با دیدنش گریه ام گرفت.چقدرمریض بود. من هر روز آبش می دهم. هر روز برایش آهنگ آرام می گذارم. اما هنوز ناراحت بود. هر روز کلی با او صحبت می کنم.می دانم خوب می شود. این را به خودش هم گفته ام !!! انگشتم را آرام روی تک برگش کشیدم. سرش همچنان پایین بود.آرام گفتم :"حالت خوب می شود...".

کمی آن طرف تر جمعی از ماهیها در خواب بودند.حدوداً ١٢نفرند.زندگی جالبی دارند. همیشه دعوایشان می کنم. چون گیاه های کف آب را که برایشان گذاشتم می خورند.اما دوستشان دارم. هر وقت از کنارشان رد می شوم شلوغ می کنند.می دانم غذا می خواهند.واقعاً که خیلی شکموهستند. خنده ام گرفت. چه راحت خواب بودند. نگاهم باز چرخید. هدیه های تولد سال پیشم را گوشه و کنار اتاق دیدم. از دیدن کلاه تولدی که امیربرایم خریده بود خنده ام گرفت، آینه ای که سوده برایم آورده بود ، گردنبندی که بابا داده بود و از آنروز به گردن داشتم. قاب عکس، هدیه ی شبنم . دلم ازدیدنشان گرفت.

بغضم خیلی وقت بود هوس ترکیدن داشت. نگاهم دوباره برگشت جای اول. دوباره به آسمان. اما اینبار آسمان از نگاه مبهمم خجالت کشید. بارید. بغض من هم باز شد و دلم بارید.سرم را روی زانوهایم گذاشتم. پابه پای آسمان گریستم. تنهایش نگذاشتم.

ماه بالای سرم بود. یاد سهراب افتادم :" یاد من باشد که تنهایم...ماه بالای سر تنهاییست...".

چه نا آشنا شده بودم. چه دورافتاده. چه غریبه...باریدم. مثل باران.

بیچاره سبزینه و ماهیها...!!!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:0 توسط ثمره |

این یه شروع جدید...حداقل اینجا جدید...!

یه صفحه ی مجازی و سفید و بدون لک برا نوشتن کلماتی که جرمشون سیاه کردن دلهای پاک برگه های دفترمه..!

اینجا...بین اینهمه هجوم کلمه و واژه نمیدونم میشه حرف دل رو خوب زد یا نه...

به هر حال اینم یه تصمیمه...مث تصمیم کبری...!

اولین وبلاگی که از طرف من توی یه دنیای بزرگ و مجازی گذاشته شد...و بعید نیست تو اینهمه  شلوغی ، ناچیز و ندید گرفته شه...

من نمیدونم، اینجا نیازی هم هست که آدما خودشونو معرفی کنن؟؟

چیزی که معلومه اینه که من این ورقای خیالی رو واسه نوشتن لحظه های گمشده ام انتخاب کردم...

یعنی هر چی فک کردم نتونستم اسمی بهتر ازین روش بذارم

من احساس میکنم تمام واژه هایی که چه ناگهانی، و چه از پیش فکر شده به ذهنم میرسن چیزی جز گمشده های ذهنیم نیستن...

و این همون انگیزه یی که دستمو میگیره و منو تا ته دنیای کلمات میبره...

وای که چه دنیاییه دنیای قلم و کاغذ و تراوش زیبای ذهنی خسته، حرکت ناخودآگاه دستی متفکر و چه کیفی داره تولد واژه هایی که از جاده های خاکیه نا کجاآباد ذهنت اومدن...!

دنیایی که وقتی واردش میشم احساس میکنم هیچ مرزی توش خط کشی نشده و به هر طرف که بخوای میری و آزادانه میچرخی... دنیایی که به جای حصارهای چوبی پره از پل...!دنیایی که هیچ قانون و سیاستی نداره...دنیایی که میتونی هر چیزی رو خودت با دست خودت بسازی...و همه چیزو خراب کنی و کسی نمی پرسه چرا؟؟؟

دنیایی بدون چرا های مسخره و کلیشه ای...بدون هیچ منطق و قراردادی... بدون چشمهایی که خیره و سرد نگات کنن...

و دنیای بدون منطق و سیاست و قرارداد...

                                  دنیای جوهری من، بهترین دنیاس...!

                                                    

                                                   "سه شنبه- 7 خرداد 87 "

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:36 توسط ثمره |